خوش آمدید

جستجو

تبلیغات





شعر هزار درد ازفضل الله آبشنگ

     

    مینویسم با هزارگله ودرد
    تمام حرف هایم را دراین سند


    اتحاد بهمئی شد برایم رویا
    بهمئی دگر نشودبه بزرگی دریا


    ای بهمئی تودرجهان جاودانی
    توآنی که کرددی جان‌فشاني


    ای سرزمین شیران و دليران
    ای بهمئی ای تنهاگوهر ایران


    ای که محل رویش پهلواني
    خان طلاكه شد نامش جهاني


    فرزندت ازتوکرد، مرزباني
    چرا امروز درحال ویرانی


    از روزی که شروع شد این اتفاق
    دشمنانت میخوانند آواز با اشتیاق


    گذشته ی خود را کردی فراموش
    به حرف دشمنانت می دهی گوش


    بلند شویدحل کنیداین معما
    به جای نشستن و تماشا


    گرهمه ی مانکنیم شتاب
    اتحاد بهمئی میشودخراب


    ای بهمئی ای قوم با اصالت
    دیگر نداری آن شادی وصلابت


    می خورم ز دل این سوگند
    که درحال گسستن است پیوند


    می کنم از بزرگان خواهش
    دهید تنش ها را زودتر کاهش


    ‏‏ خبری نیست ازلای لای مادرانت
    به جای لبخند میبینم ناله ی کودکانت


    وقتی برمیخیزدکودکت از خواب ناز
    خبری نیست از صدای ساز و آوز


    هر جا مینگرد صدای تفنگ است
    واژه ی که می آموزد جنگ است


    زمانی از اتحاد توحسرت میخورند
    اقوام بخاطر اتحاد تو میمردند

    تو باید دشمنت را آوری به چنگ
    نه اینکه با خویش کنی جنگ

    ای بهمئی ای سرزمین زروگنج
    تو دیگر خویش را مرنج


    ای قومم بهمئی با اتحاد بمان
    تا بترسد از از غرشت جهان


    گر صدایش در آمد روزی جهان
    روزی نه ساعتی آن را کنی ویران

     


    این مطلب تا کنون 10 بار بازدید شده است.
    منبع
    برچسب ها : بهمئی ,اتحاد ,اتحاد بهمئی ,
    شعر هزار درد ازفضل الله آبشنگ

تبلیغات


    محل نمایش تبلیغات شما

پربازدیدترین مطالب

آمار

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

تبلیغات

محل نمایش تبلیغات شما

آخرین کلمات جستجو شده